بیا پیمان ببندیم از جهان هم جدا باشیم *

به شهر رنگ ها رفتيم گفتي زرد نامرد است
اگر رنگي تو را در خويش معنا كرد نامرد است

تو تصوير مني يا من در اين آيينه تكرارم؟
جهان آيينه ي جادوست زوج و فرد نامرد است

چه قدر از عقل مي پرسي چه قدر از عشق مي خواني
از اين باز آي نااهل است از آن برگرد نامرد است

نه سر در عقل مي بندم نه دل در عشق مي بازم
كه اين نامرد بي درد است و آن پر درد نامرد است

بيا پيمان ببنديم از جهان هم جدا باشيم

از اين پس هر که نام عشق را    آورد   ،نامرد است

 

 

 

پی نوشت : اسم این پست های آخری رو از خودم گذاشتم چون اسم اصلی شعرها رو نمی دونستم.


برچسب‌ها: شعر حذف شده از گریه های امپراتور
:: پنجشنبه دوم شهریور 1391 :: 16:49 :: ه.خزایی
غریب در پیراهن

هر روز ، جهان است و فرازی و نشیبی

این نیز نگاهی است به افتادن سیبی

 

در غلغله جمعی و تنها شده ای باز

آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی

 

آخر چه امیدی به شب و روز جهان است

باید همه عمر خودت را بفریبی

 

چون قصه آن صخره که از صحبت دریا

جز سیلی امواج نبرده است نصیبی

 

آیینه تاریخ تو را درد شکسته است

اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی !

 "گریه های امپراتور "

یا علی

:: دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 :: 16:33 :: سعید مرشد
مسئله ی پاک شده

تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا

دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا

 

در سنگسار ، آینه ای را که می برند

شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا

 

اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم

در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا

 

امکان رستگاری من گر نبوده است

بیهوده آزموده مرا بار ها خدا

 

با نیت بهشت اگرم آفریده است

می راندم به سوی جهنم چرا خدا

 

ای دل خلاف هروله حاجیان مرو

کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا

 

بگذار بی مجادله از نیل بگذریم

تا از عصا نساخته است اژدها خدا

« گریه های امپراتور »

یا علی

:: پنجشنبه ششم آبان 1389 :: 12:40 :: سعید مرشد
خاطره

چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم

از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم 

 

به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج

چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم 

 

من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب

من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم

 

شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است

شبیه بودن گل های بی شمیم به هم

 

من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم

من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم

 

بیا شویم چو خاکستری رها در باد

من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

« گریه های امپراتور »

یا علی

:: پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 :: 12:43 :: سعید مرشد
نسیم

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

یا علی

:: یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 :: 13:9 :: سعید مرشد
بی تابی
سلام.

ببخشید چند وقت بود که کم میومدم . ولی حالا با یه آهنگ خیلی زیبا از علیرضا قربانی و با شعر فاضل نظری برگشتم . امیدوارم خوشتون بیاد.

دانلود

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست!

یا علی

:: چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 :: 19:49 :: سعید مرشد
ماه
نیستی کم!نه از ایینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه


به تمنای تو دریا شده ام گرچه یکی ست
سهم یک کاسه ی اب و دل و دریا از ماه


گفتم این غم به خداوند بگویم دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست اگر هم گله ای هست از اوست
میتوانیم برنجیم مگر ما از ماه!

یا علی

:: دوشنبه دهم اسفند 1388 :: 14:12 :: سعید مرشد
زخم آتشین
چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم
که هرچه بود ز مار در آستین خوردم


فقط به خیزش فواره ها نظر کردم
فرود آب ندیدم ! فریب از این خوردم


مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند
که تیر وسوسه از یار در کمین خوردم


زمن مخواه کنون با یقین کنم توبه
من از بهشت مگر میوه با یقین خوردم!؟


قفس گشودی ام و ” اختیار ” بخشیدی
همین که از قفست پرزدم زمین خوردم!

پ.ن ۱ : سلام.

پ.ن ۲ : یکی از دوستان خواسته بودن محل فروش کتابای آقای فاضل نظری رو براشون بگم . کتابای ایشون در تهران اگر به میدون انقلاب برین - من خودم تا اونجایی که دیدم - همشون دارن . یعنی همه ی اونایی که کتابای ادبیاتی میفروشن . تو شهرای دیگه هم به احتمال خیلی زیاد کتابفروشی هایی که کتابای ادبیات و شعر داشته باشن کتاباشون رو دارن .

پ.ن ۳ : یکی از دوستان هم خواسته بودن اطلاعات بیشتری رو از آقای فاضل نظری بذارم . انشالله تا چند روز دیگه جدیدترین مصاحبه ی ایشون با روزنامه ی رسالت رو میذارم . مصاحبه ی خیلی جالبیه .

.ن ۴ : فعلا ...

یا علی

:: سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 :: 0:56 :: سعید مرشد
خط ها ...
خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

یا علی

:: جمعه نهم بهمن 1388 :: 1:58 :: سعید مرشد
بیم فرو ریختن
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست!

یا علی

:: یکشنبه چهارم بهمن 1388 :: 16:0 :: سعید مرشد
زیارت

 

مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد

آيينه خيره شد به من و من به‌ آيينه
آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد

خورشيد ذره‌بين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد

وقتي نسيم آه من از شيشه‌ها گذشت
بي‌تابي مزارع گندم شروع شد

موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربناي ركعت دوم شروع شد

در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد

یا علی

:: جمعه ششم آذر 1388 :: 21:10 :: سعید مرشد